تبليغاتX
داستانهای عبرت آموز

داستانهای عبرت آموز

داستانهایی برای بهتر زیستن

هیچ وقت دیر نیست

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد. 


او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟" 

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد. 

پرسیدم: "چطور شما در چنین سنی به دانشگاه آمده اید؟" 

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم." 

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید. 

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم." 

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید." 

"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است." 

"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم. 
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

عبرت آموز

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah… What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong…
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
…while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself…nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are ۴ things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone… …after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word… palavra… …after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion…. after the loss!
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
and…The time…..after it’s gone!
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

سیرک

 یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:«چند عدد بلیط میخواهید؟» پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برایبزرگسالان.» متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرارکرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر میشد، گفت: «متشکرم آقا.» پدر خانواده مرد شریفی بود، ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

قدر نعمت

 يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت میكرد و سخت میناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم.گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه میکنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز.
بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوشبخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود میبینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى؟!!!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

نامه ابراهام لینکل به آموزگار فرزندش

آبراهام لینکلن ( زاده ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ مصادف با یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۱۸۷ خورشیدی-درگذشته ۱۵ آوریل ۱۸۶۵ مصادف جمعه ۲۶ فروردین ۱۲۴۴ خورشیدی) شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا بود.

او باید بداند که همه مردم عادل وهمه آنها صادق نیستند . اما به فرزندم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسانهای صدیق هم وجود دارند . به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر با همتی هم وجود دارد . به او بیاموزید که در ازای هر دشمن ، دستی هم هست .میدانم که وقت میگیرد . اما بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار بدست آورد ،بهتر از آن است که جایی در زمین پنج دلار پیدا کند . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد . اورا از غبطه خوردن برحذر بدارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید . اگر میتوانید به او نقش مهم کتاب را در زندگی آموزش دهید .به او او بگویید تعمق کند ،به پرندگان در حال پرواز دردل آسمان ، به گلهای درون باغچه ،به زنبورهای که در هوا پرواز میکنند ، دقیق شود .
به فرزندم بیاموزید که درمدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد . به اویاد دهید ،که با ملایم ها ملایم و با گردن کشها ،گردن کش باشد .به عقایدش ایمان داشته باشد . حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند {و او را مسخره کنند } . به او یاد دهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند .
ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید . به او یاد دهید ،که در اوج انبوه تبسم کند . به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد .به او بیاموزید که میتواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند . اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در کار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید .اما از او یک ناز پرورده نسازید ، بگذارید شجاع باشد . به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد . توقع زیادی است ، اما ببینید که میتوانید چه کار کنید .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

هر مانعى= فرصتى

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم! 
هر مانعى= فرصتى
in long time ago, a king set a big stone in the road then hided until see that which one of people will pick up the stone on the Road. Some businessman with coach come to near the stone and without concentrate to it acrossed side it and lots of them gave insult to the king that why he didn't order to clean this Road. But none of them didn't tuch the stone. then a rural man with vagetables load comes to near the stone put down his load and set his sholder under the stone and tried to move it over the Road. He finally after hard press can to move it to over . when he decided to pick up his load he saw there is a bundle under the stone so open it and it was full of Gold and there is a memo from the king that he wrote the Gold is blong anyone that moves the stone over the Road. the rural man knows something that lots of us don't know 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 


- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت 
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: 
- بستنى خالى چند است؟ 
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: 
- ٣٥ سنت 
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: 
- براى من يک بستنى بياوريد. 
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
__________________

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

معجزه

وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد . سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود . 

دخترك پاهایش را به هم زد و سرفه میكرد , ولی داروساز توجهی نمیكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت . 

داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترك جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترك توضیح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید كه فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم . 

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من كجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترك پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فكر میكنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشد . 

آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم یك معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم ؟دكتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 سنت !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

محبت فرزند

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. 
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: 
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدر.

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: 
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.
صبح فردا، 12 نفر از مأموران fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

داستان عبرت آموز

   

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره؟!!پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند.
برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب!! آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند

 زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. 
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. 

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» 
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد. 
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟» 
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. 
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! 
او حسابي عصباني شده بود. 
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! 

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. 
 آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... 
 در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود... 

 چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند : 

 1. سنگ ... پس از رها کردن! 
 
2.حرف ... پس از گفتن! 
 
3.موقعيت... پس از پايان يافتن! 
 
4. و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

هر چه هستی، بهترین باش!

 یکبار، پابلو پیکاسو، نقاش و مجمسه ساز مشهور اسپانیائی در مورد توانائیهای خودش صحبت می کرد و می گفت: مادر من همیشه به من می گفت که اگر در زندگی یک سرباز باشی در آینده تبدیل به یک ژنرال خواهی شد ویا اگر یک تارک دنیا باشی در آینده تبدیل به پاپ می شوی و به جای همۀ اینها من نقاش شدم و امروز هم یک پیکاسو هستم، البته هیچ از این بابت احساس حقارت و سرخوردگی نمی کنم!

اما پیکاسو در ادامۀ صحبتهایش موافقت و تأیید خود را دربارۀ آنچه که آبراهام لینکن گفته است، خاطر نشان می سازد. " هرچه که هستی، بهترینش باش." و آبراهام لینکن با زندگی خود حکمت این اندرز را ثابت کرد.
و اما در روزهایی که ما به سر می بریم و اکثر انسانها به اعتدال و میانه روی قناعت می کنند، به انجام رساندن آنچه آبراهام لینکن گفته است مستلزم داشتن اشتیاق شدید برای رشد یافتن و بهتر شدن است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

چی می شد اگر... ؟

به راستی چه اتفاقی می افتاد اگر خدا هم مثل ما رفتار میکرد؟ چی می شد اگر... ؟ خدا برای برکت دادن ما در امروز وقتی نداشت چونکه ما دیروز وقتی برای تشکر کردن از او نداشتیم؟ 
چی می شد اگر... ؟

خدا تصمیم بگیره که از فردا دیگه ما را هدایت نکنه چونکه ما امروز از او پیروی نکردیم؟


چی می شد اگر... ؟
خدا امروز با ما قدم نمی زد چون ما متوجه نبودیم که امروز روزیست که او خلق کرده؟
چی می شد اگر... ؟
ما هرگزاز این به بعد شکوفه زدن یک گل را نمی دیدم چونکه آخرین باریکه خدا باران را فرستاد ما شروع کردیم به غرغرکردن؟
چی می شد اگر... ؟
خدا از این به بعد از محبت کردن و توجه به ما دست بکشه چونکه ما دیگران را محبت نکردیم و به آنها اهمیتی ندادیم؟
چی می شد اگر... ؟
خدا همین فردا قرآن را از در دسترس ما دورمی کرد چونکه ما امروز آنرا نخواندیم؟
چی می شد اگر... ؟
خدا پیغامش را ور می داشت چونکه ما به پیغام آورش گوش ندادیم؟
 چی می شد اگر... ؟
خدا به همان نحوی که ما زندگیمان را به او تقدیم می کنیم نیازهایمان را برآورده می کرد؟
چی می شد اگر... ؟
خدا فرزند محبوش را نمی فرستاد چونکه می خواست ما برای پرداخت بهای گناه حاضر شویم؟
چی می شد اگر... ؟
خدا همانطوری که ما به خواندگیمان برای خدمت پاسخ می دهیم جواب دعاهایمان را می داد؟
 چی می شد اگر... ؟
درهای کلیسا بسته می شد چونکه ما درهای قلبمان را باز نکردیم؟
چی می شد اگر... ؟
خدا امروز ما را نشنود چونکه ما دیروز به او گوش ندادیم؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

این مردان سرشناس قبلا چه شغلی داشتند؟

 آدولف هيتلر........................ديكتاتور آلمان.................................نقاش پوستر
آلبرت انيشتن.......................فيزيكدان........................................منشي اداره ثبت
الويس پريسلي.....................خواننده.........................................راننده كاميون
اميركبير............................صدراعظم ناصرالدين شاه..................آشپز
او هنري............................نويسنده........................................گاوچران
جرالدفورد .........................رئيس جمهور آمريكا........................مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي..................انقلابي ايتاليايي..............................ملوان
جيمي كارتر.......................رئيس جمهور آمريكا.........................بادام كار
رونالد ريگان.....................رئيس جمهور آمريكا........................هنرپيشه سينما
شون كانري...................... هنرپيشه سينما................................بنا و راننده كاميون
 كلارك گيبل.......................هنرپيشه سينما...............................چوب بر
ويليام فالكنر........................نويسنده.......................................نقاش ساختمان
گاندي...............................رهبر فقيد هند................................وكيل دادگستري
جرج واشنگتن....................اولين رئيس جمهور آمريكا..................كشاورز
نادرشاه افشار.....................موسس سلسله افشاريه......................پوستين دوز
يعقوب ليث.........................سرسلسله صفاريان..........................رويگر
امير اسماعيل ساماني............سرسلسله امراي ساماني....................ساربان
آلپتكين..............................سرسلسله غزنويان...........................غلام زر خريد
فرخي سيستاني...................شاعر مشهور ايران.........................كارگر كشاورز
  عيسي .....................................ناجی و مسيح..................................نجار
 موسي..........................پيامبر بزرگوار يهود...................................چوپان
پانديت نهرو......................نخست وزير هند..............................وكيل دادگستري
موسوليني.........................ديكتاتور ايتاليا................................روزنامه نويس
ساموئل مورس...................مخترع آمريكايي.............................نقاش 
جك لندن...........................نويسنده آمريكايي............................كارگر كشتي
آلبر كامو..........................نويسنده فرانسوي............................معلم
ريچارد نيكسون.................رئيس جمهور آمريكا.........................وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن....................رئيس جمهور آمريكا.........................هيزم شكن
گي دو موپاسان..................نويسنده آلماني................................كارمند دريا داري
چارلز ديكنز.....................نويسنده انگليسي..............................منشي
آناتول فرانس....................نويسنده فرانسوي............................كتابفروش
مولير..............................نويسنده بزرگ فرانسوي..................هنرپيشه
هربرت جرج ولز ..............نويسنده بزرگ انگليسي....................شاگرد بزاز
ارنست همينگوي...............نويسنده بزرگ آمريكايي...................خبرنگار
ويليام شكسپير...................نويسنده بزرگ انگليسي...................هنرپيشه سيار
فيدل كاسترو.....................رئيس جمهور كوبا..........................دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو................صدر اعظم معروف فرانسه.............. كشيش
 ناپلئون بناپارت.................امپراطور فرانسه............................افسر توپخانه
كريم خان زند....................موسس سلسله زنديه........................تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير.....صدر اعظم ناصرالدين شاه................منشي
ژاندارك..........................شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي.................چوپان
هانري فورد.....................كارخانه دار آمريكايي......................ساعت ساز
توماس اديسون..................مخترع بزرگ آمريكايي....................تلگرافچي
آلفرد نوبل....................... بنيانگذار جايزه نوبل...................... كارگر كارخانه
والت ديزني......................مخترع سينماي انيمشن.....................پادوي مغازه
ميكلانژ...........................نقاش مجسمه ساز ايتاليايي.................سنگ تراش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

گفتگوی چهار شمع

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند. 
شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی
 
اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد . فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت . 

دومی گفت : من ايمان هستم ! با اين وجود من هم ناچاراٌ مدتی زيادی روشن نمی مانم . و معلو نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهميت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .


ناگهان ...

 پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را ديد و گفت : 

چرا خاموش شده ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانيم شمع های ديگر را دوباره روشن کنيم . من اميد هستم ! 

کودک با چشمهای درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر را روشن کرد . 

چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود .

هر يک از ما می توانيم اميد ، ايمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

دعای پاک و خالص

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من 
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت


فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

زمان

تصور کن یه بانکی وجود داره که هر روز صبح 86400 دلار به حسابت واریز کنه !این بانک موجودی هیچ حسابی رو برای روز بعد نگه نمی داره. هر شب بانک هر چقدر از باقی مونده موجودیتونو که نتوسته باشین در طول روز استفاده کنین، پاک می کنه.
شما چی کار می کنین؟
 البته، سوال خوبی نبود .......
 خوب معلومه تا پاک نشده، آخرین سنت رو هم برداشت می کنین.

همه ما چنین بانکی رو داریم؛ که اسمش زمانه.

هر روز صبح، حسابتونو پر می کنه با 86400 ثانیه زمان؛ و آخر شب همه اونایی که بی استفاده موندن و شما روش سرمایه گذاری نکردی، پاک می شن. انگار که گم شده باشن.

جالبه! نه موجودیتونو برای روزای بعد نگه می داره؛ و نه اجازه می ده که برداشت اضافه بکنین. هر روز یه حساب جدید براتون باز می کنه و هر شب همه باقی مونده ها رو می سوزونه. اگه شما نتونی از سپرده روزت استفاده کنی، اون وقت بازنده ای. و هیچ بازگشتی هم وجود نداره. از حساب فردات هم نمی تونی برداشت کنی.

تو باید در زمان حال و با سپرده های همین امروزت زندگی کنی. روش سرمایه گذاری کن تا بعدا بیشترین استفاده رو از سلامتی، شادی و موفقیت هات ببری. 


هی! ساعت داره جلو می ره! حواست باشه. بیشترین استفاده رو از امروز ببر.

برای فهمیدن ارزش 1 سال، با دانش آموزی حرف بزن که مردود شده.
برای فهمیدن ارزش 1 ماه، با مادری حرف بزن که یه بچه نارس به دنیا آورده.
برای فهمیدن ارزش 1 هفته، با ویرایشگری حرف بزن که برای یه مجله هفتگی کار می کنه.
برای فهمیدن ارزش 1 ساعت، با دو تا عاشقی حرف بزن که منتظر ملاقات هم دیگه هستن.
برای فهمیدن ارزش 1 دقیقه، با کسی حرف بزن که با کمی تاخیر قطارو از دست داده.
برای فهمیدن ارزش 1 ثانیه، با آدمی حرف بزن که تونسته از یه تصادف سنگین جلوگیری کنه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

موهاتونو براتون شونه کنم؟

الیزا توی فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپیماش بشه. جایی که نشسته بود، افراد منتظر دیگه‌ای هم بودن که الیزا اونا رو نمی‌شناخت.همین طور که منتظر بود، کتاب‌مقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن.
یک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه می‌کنن. الیزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به یک جایی درست پشت سر اون نگاه می‌کنند.
برگشت تا ببینه همه دارن به چی نگاه می‌کنن؛ و دید که مهماندار داره یک صندلی چرخداری رو هل میده که زشت ترین پیرمردی که تا به حال دیده بود، روش نشسته. الیزا می‌گفت پیرمرد موهای بلند سفیدی داشت که فوق‌العاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چین و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمی‌رسید.

اون می‌گفت نمی‌دونم چرا ولی حس خاصی بهش پیدا کردم و فکر کردم که خدا از من می‌خواد تا بهش بشارت بدم. می‌گفت تو فکرم به خدا می‌گفتم: "اوه خداوندا ! خواهش می‌کنم، الان نه! اینجا نه!"

مهم نبود الیزا چی فکر می‌کرد، اون نمی‌تونست از یاد پیر‌مرد بیاد بیرون. و یک دفعه فهمید که دقیقاً خدا ازش چی می‌خواد. اون باید می‌رفت و موهای پیر‌مرد رو شونه می‌کرد!!!

اون رفت و جلوی صندلی پیرمرد زانو زد و گفت:
"آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

پیرمرد گفت: "چی ؟؟؟"
الیزا فکر کرد: "خوب خدا رو شکر، مثل اینکه گوشاش سنگینه"
دوباره یکم بلند‌تر گفت: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"
پیر‌مرد گفت: "اگه می‌خوای با من صحبت کنی باید صداتو ببری بالا، من تقریباً نا‌شنوا هستم."

بنا‌بر‌این این‌ دفعه الیزا داد زد: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

همه داشتن نگاه می‌کردن تا ببینن جوابش چی می‌تونه باشه. پیر‌مرد با سر‌در‌گمی بهش نگاه کرد و گفت: "خوب، اگه واقعاً خودت می‌خوای، باشه!"

الیزا می‌گفت من حتی شونه هم نداشتم، اما با این حال فکر کردم که این درخواست رو حتماً بکنم.
پیر‌مرد گفت: "توی کیفی که به پشت صندلیم آویزونه یه نگاهی بکن، یه دونه شونه توش هست."

الیزا درش آورد و شروع کرد به شونه کردن. (اون یه دختر کوچولوی مو بلند داشت، پس حسابی تجربه داشت که چه‌جوری گره‌های مو رو می‌تونه باز کنه). الیزا یه مدت طولانی کار کرد تا بالأخره آخرین گره رو هم درآورد.


همون موقع که داشت کارشو تموم می‌کرد، شنید که پیرمرد داره گریه می‌کنه. رفت و دستشو روی زانوهای مرد گذاشت و جلوی صندلیش زانو زد و مستقیماً به چشماش نگاه کرد. و گفت: "آقا، شما عیسی رو می‌شناسین؟"
جواب داد: "بله، البته که می‌شناسم. می‌دونی، همسرم به من گفت تا تو عیسی رو نشناسی نمی‌تونی با من ازدواج کنی. منم همه‌چیز رو راجع به عیسی یاد گرفتم و سال‌ها پیش ازش خواستم که به قلب من بیاد، قبل از اینکه با همسرم ازدواج کنم."

پیر‌مرد ادامه داد: "می‌دونی، من الان تو راه رفتن به خونه هستم؛ برای اینکه همسرمو ببینم. من برای یه مدت خیلی طولانی توی بیمارستان بودم، و باید یه جراحی توی این شهر که کلی از خونه‌ام دوره، انجام می‌دادم. همسرم نمی‌تونست باهام بیاد چون خودش هم خیلی شکسته شده."
اون گفت: "من خیلی نگران موهام بودم که چقدر آشفته به نظر می‌رسه، دلم نمی‌خواست که همسرم منو با این قیافه وحشتناک ببینه، و خودم هم نمی‌تونستم موهامو شونه کنم."

همین طور که داشت از الیزا به خاطر کارش تشکر می‌کرد، اشک از گونه‌هاش پایین می‌ریخت. اون همین‌جور پشت سر هم تشکر می‌کرد.
الیزا هم گریه‌اش گرفته بود، همه مردمی که اون‌جا شاهد ماجرا بودن، اشک می‌ریختن. همین‌طور که همشون داشتن سوار هواپیما می‌شدن، مهماندار که خودش هم گریه کرده بود، الیزا رو متوقف کرد و پرسید: "چرا این کار رو کردی؟"

و اون‌جا دقیقاً فرصت مناسب بود، چون دری باز شده بود تا بشه محبت خدا رو با یک نفر در میون گذاشت.
الیزا گفت: "ما همیشه طریق‌های خداوند رو درک نمی‌کنیم، ولی آماده باش، خدا ممکنه از ما استفاده کنه تا نیاز کسی رو بر‌طرف بکنه، همون طور که نیاز این پیر‌مرد رو برطرف کرد، و در همون لحظه، یه جان گمشده رو که نیاز داشت تا از محبت خدا بشنوه، صدا زد."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

مشغله

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد.رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. 


هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!" 
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کِی بود؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

طمع

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" 


خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سَمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

نامه ای به خدا

 یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا.  
 با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طورنوشته شده بود: 

خدای عزیزم، 
 بیوه زنی 50 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.  
 دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. 
 یکشنبه هفته دیگرعید است و من دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. 
 هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. 
 تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن . 

  کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هرکدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلارجمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند. 
همه کارمندان از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.  

 عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت، تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا. 
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: 

خدای عزیزم، 
 چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. 
 با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روزخوبی را با هم بگذرانیم. 
 من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود، که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند! 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.

پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

بوی باران

شب تاریکی بود و باد سردی در دالاس می‌وزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بی‌حال بود.همسرش دیوید دست او را نگه داشته بود و هر دوی آن‌ها داشتند خودشان را آماده می‌کردند تا آخرین خبر را از دکتر بشنوند.
در بعد از ظهر دهم مارچ 1991 دایانا که تنها 24 هفته از شروع حاملگی‌اش می‌گذشت مجبور شد تا تحت عمل سزارین قرار بگیرد و دختر جدیدشان دانالو بلسینگ را به دنیا بیاورد.


دانالو در هنگام تولد فقط 30 سانتی متر قد و حدود 500 گرم وزن داشت و آن‌ها می‌دانستند که او کاملاً نارس و در شرایطی بسیار خطرناک متولد خواهد شد.

سخنان آرام و آهسته دکتر برای پدر و مادر دانالو مثل بمب بود.
او که قصد داشت خیلی آرام و مهربان با دایانا و دیوید حرف بزند، گفت: "من فکر نمی‌کنم کودک شما بتواند دوام بیاورد."

"فقط 10% احتمال دارد که دخترتان تا صبح زنده بماند و حتی اگر شانس بیاورد و کمی بیشتر زندگی کند، متأسفانه باید بگویم که آینده تلخی خواهد داشت."دایانا و دیوید در کمال ناباوری به حرف‌های دکتر گوش می‌دادند و او هم داشت شرح می‌داد که اگر کودکشان زنده بماند، با چه مشکلات ناگواری مواجه خواهد بود."او هرگز نمی‌تواند نه را برود، و نه حرف بزند و به احتمال خیلی زیاد نابینا می‌شود. هم چنین به طرز فاجعه‌آمیزی برای کندی و فلج مغزی و ده‌ها مشکل دیگر مستعد است.""نه! نه!" این تمام چیزی بود که دایانا می‌توانست در آن شرایط به زبان بیاورد.
او به همراه دیوید و پسر 5 ساله‌شان داستین مدت‌ها در این فکر و خیال بودند که دختر جدیدشان به دنیا خواهد آمد و آن‌ها یک خانواده چهار نفره می‌شوند.
حالا تمام آن خیال‌ها فقط در عرض چند ساعت داشت نابود می‌شد.
اما در همان روزهای اول، عذاب دیگری به دایانا و دیوید اضافه شد. از آن‌جایی که سیستم عصبی دانالو کاملاً نارس بود، آرام‌ترین بوسه یا نوازشی باعث بد‌تر شدن وضع او می‌گشت؛ بنابراین آن‌ها حتی نمی‌توانستند دخترشان را در آغوش بگیرند و عشق خود را نسبت به او ابراز کنند.
در حالی که دانالو در جایگاه مخصوص خودش بین آن همه لوله و سیم و دستگاه خوابیده بود، تنها کاری که از دست پدر و مادرش برمی‌آمد این بود که دعا کنند تا خداوند نزدیک دختر کوچک آن‌ها بایستد و از او محافظت کند.

هفته‌ها گذشت تا وزن دانالو کمی بالا رفت و ذره‌ای قوی شد.بالأخره پس از گذشت دو ماه دایانا‌ و دیوید توانستند فرزندشان را برای اولین بار در آغوش بگیرند.و دو ماه بعد از آن، در حالی که هنوز دکترها در تلاش بودند تا دایانا و دیوید را آماده شنیدن این واقعیت بکنند که شانس دخترشان برای داشتن یک زندگی نرمال در حد صفر است، دانالو درست همان‌طور که مادرش پیش‌بینی کرده بود به خانه رفت.
پنج سال بعد، دانالو به یک دختر ریز و ظریف ولی در عین حال پر جنب‌و‌جوش با چشم‌های براق طوسی تبدیل شد که اشتیاق بی‌حدی برای زندگی داشت. 

در او هیچ نشانی از مشکل جسمی یا مغزی یافت نمی‌شد. او دقیقاً همان چیزی بود که یک دختر 5 ساله نرمال می‌توانست باشد. اما این پایان خوش هنوز خیلی با پایان داستان زندگی او فاصله داشت. 
یک بعد از ظهر تابستانی در سال 1996 در پارکی نزدیک محل زندگی آن‌ها، دانالو روی پای مادرش نشسته بود و آن‌ها به تمرین بیسبال برادرش داستین نگاه می‌کردند.
مثل همیشه دانالو داشت با مادرش و بقیه بچه‌هایی که در آن اطراف بودند حرف می‌زد، که یک‌دفعه دست‌هایش را محکم بغل کرد و پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"

باد تندی می‌آمد و دایانا هم به دخترش گفت: "بله عزیزم! این بوی باران است."
دانالو چشم‌هایش را بست و دوباره همان سؤال را پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"
مادرش گفت: "بله! فکر می‌کنم کم کم خیس خواهیم شد. چون این بوی باران است."
دانالو سرش را تکان داد و دستش را روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت: "این بوی خداوند است! این بوی خداوند است وقتی که سرت را روی سینه‌اش می‌گذاری!"
همان‌طور که دانالو رفت تا با بقیه بچه‌ها بازی کند، اشک در چشمان دایانا حلقه زد. قبل از این‌که باران شروع به باریدن کند، حرف‌های دانالو‌ تمام افکار و احساسات دایانا و کل خانواده را در تمام مدتی که او در بیمارستان بود، تأیید کرد. 

در طول تمام آن روز‌ها و شب‌های دو ماه اول زندگی دایانا، وقتی که سیستم عصبی او به حدی ضعیف بود که هیچ‌کس نمی‌توانست حتی لمسش کند، خداوند او را به یاد داشته و دخترش را روی سینه‌اش چسبانده و در آغوشش نگه داشته بوده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

تصمیم مهم

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.


روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

یک email از طرف خدا ...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... 

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.


من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

هنوز نگران است

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. دکتر از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! "
زن پاسخ داد: "آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!" دکتر تبسمی کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند. 

دکتر تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!" 

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد." 


بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید:" شوهرت چطور است؟! "زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

الکساندر فلمينگ (داستان پنی سیلین)

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...


روز بعد،کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم. در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسيد: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله

 - با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد. 
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. 

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. 
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ 
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. 

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. 
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  | 

درسی از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. 
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! 
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود... 

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!! 
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. 
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! 


من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! 
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! 
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! 
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!! 

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد سلیمانی خواه  |